مجموعه مستند راز مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دریای من  چاپ
تاریخ : سه شنبه 2 تیر 1388

                         

دنیای من، دنیای دل، دنیای عشقست و جنون

سودای من، سودای دل، سودای عشقست و جنون

سوزم نگر، شورم ببین، وین آتش تورم ببین

سینای من، سینای دل، سینای عشقست و جنون

امشب سراپا آتشم، می با سبو سر می کشم

فردای من، فردای دل، فردای عشقست و جنون

اکنون که جوشان گشته ام، سیلی خروشان گشته ام

دریای من، دریای دل، دریای عشقست و جنون

در عاشقی دلخون شدم، آواره چون مجنون شدم

صحرای من، صحرای دل، صحرای عشقست و جنون

ای ساقی آشفته مو، با من سخن از می بگو

مینای من، مینای دل، مینای عشقست و جنون.

شعر از معینی کرمانشاهی

دلم تنگ است  چاپ
تاریخ : یکشنبه 31 خرداد 1388

 

 

زیباترین قطعه هستی  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 28 خرداد 1388

          

وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد.

هرگز صدای مهربانت را که هر شب برایم لالائی می خواند فراموش نمی کنم، همان صدای قشنگی که حالا نیز به تمام دلتنگی هایم پاسخ می دهد و آغوش گرم و مهربانش را پناهگاه تمام دلتنگی هایم کرده است. آری من به یاد دارم شبهائی را که با تمام خستگی هایت تا صبح بر بالینم نشستی و نوازشم نمودی و نگاه خسته و پر از التماست و دستهای لرزانت را رو به آسمان کرده و برای سلامتی ام دعا خواندی و با خدایت راز و نیاز کردی.

مادر، مادر...

نمی دانم معنای این واژه را در کجا جستجو کنم؟ در زلال اشک؟ بخشندگی خورشید؟ سرسبزی بهار؟ دلنشینی نگاه لیلی؟ و یا...

ای بهتر از همه کلمات! ای خواستنی تر از عشق! دوست دارم خورشید را تقدیمت کنم و ستاره ها را بالای سرت بچینم و دستهای پینه بسته ات را در دستهایم بفشارم و در نگاه خسته و زیبایت گم شوم.

مادر وقتی از تو حرف می زنم احساس می کنم به خدا نزدیکترم و در مقدس ترین نقطه لحظات زندگی قرار گرفته ام. وقتی نام مقدست را بر زبان می آورم بغض گلویم را می فشارد شاید این نشان عشق خالص و پاک است.

مادر تو تمام شادی هایت را به من بخشیدی و غمهایت را در خود فرو ریخته ای، تا نفس دارم و بعد از مرگ نیز روحم فراموشت نخواهد کرد.

ای خدای بزرگ! به من توانائی بده هرگز از پله های غرور بالا نروم و لحظات شادم را در کنارش باشم. کمک کن قلب رئوف و قشنگ این فرشته زمینی ات را هرگز نلرزانم و آسمان آرزوهایش را خراب نکنم. 

               

تو نیستی که ببینی...  چاپ
تاریخ : جمعه 8 خرداد 1388

تو نیستی که ببینی،

   چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

       چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیدا است

           چگونه جای تو در جان زندگی، سبز است

هنوز پنجره باز است

  «انگار»

         تو از بلندی ایوان به باغ می نگری

درختها، چمن هاو شمعدانی ها

  به آن ترنم شیرین

           به آن تبسم مهر

                  به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند

تمام گنجشکان

     که در نبودن تو

                مرا به باد ملامت گرفته اند

«انگار»

      تو را به نام صدا می کنند

هنوز نقش تو را از فراز گنبد کاج

     کنار باغچه

                زیر درختها

                لب حوض

                درون آینه ی پاک آب، می نگرند!

تو نیستی که ببینی چگونه می گردد

     نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من

چه نیمه شبها کز پاره های ابر سپید

      به روی لوح سپهر

                  تو را چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام

چه نیمه شبها وقتی که ابر بازیگر

       هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر

به چشم همزدنی،

       میان آن همه صورت تو را شناخته ام

                    به خواب می ماند.

تنها به خواب می ماند!

چراغ، آینه، دیدار، بی تو غمگینند

     تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار

             به مهربانی یک دوست از تو می گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

        جواب می شنوم.

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

        به روی هرچه در این خانه است

                      غبار سربی اندوه بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من

       به جز تو، یاد همه چیز را رها کرده است

غروبهای غریب،

       در این رواق نیاز،

                 پرنده، ساکت و غمگین،

                           ستاره بیمار است،

دو چشم خسته ی من،

        در این امید عبث،

                 دو شمع سوخته جان همیشه بیدار؟

تو نیستی که ببینی!

شعر از: فریدون مشیری 

  

آرزوی آخر  چاپ
تاریخ : جمعه 1 خرداد 1388

 

هر صدا و هر سکوتی اونو یاد من میاره

می شکنه بغض ترانه غم رو گونه هام میباره

از همون نگاه اول آرزوی آخرم شد

حرفای قشنگ و ساده اش عاشقونه باورم شد

خیلی مهربونی اما نمی خوای با من بمونی

نمی دونی زندگیمی، نمی دونی، نمی دونی

اشتباه از من و دل بود، نه که قسمتم نبودی

حالا دیگه خیلی دیره می میرم بی تو به زودی

دلمو از قلم انداخت اون که صاحب دلم بود

منو دوست داشت ولی انگار اندازه اش یه ذره کم بود.

برگرد  چاپ
تاریخ : جمعه 25 اردیبهشت 1388

تو سپیده ی صبح، من غروب شبم

تو به صافی آب، من پر پیچ و خم

تو شراب کهن، من سبو که شکست

تو امید منی، واسه عمری که رفت

تو بزرگ و قشنگ مثل قلّه ی کوه

من مثل یه سایه و تویی مثل طلوع

تویی اولین من، تو عشق آخرین من

تویی تنها خاطره از روزای شیرین من

چقدر بی قرارم برگرد دیگه طاقت ندارم برگرد

از بغض تو صدام بدون که من گرفتارم برگرد

چقدر بی قرارم برگرد دیگه طاقت ندارم برگرد

بیا و از چشام بخون چقدر دوستت دارم برگرد. 

رخ دلبر  چاپ
تاریخ : جمعه 4 اردیبهشت 1388

دانی که چرا ز میوها سیب نکوست:

نیمی رخ دلبر است و نیمی رخ دوست

این زردی و سرخی که در او می بینی:

زردیش رخ دلبر است و سرخیش رخ دوست.